در تو در من
و در چشمان زنی که آبشار را به هرزه گی می کشانَد
ما تَزال بقایا هیکلٌ مُتَهَدّمٌ مهجور
که برهماییان به عزای صلیب نشسته اند
و
بودا گوساله ی طلا را دار میزند
در تو در من
ودر خشت های رنگ پریده ی دیوار
شاعران نت ها را به جنگ جهانی می فرستند
کانُها اصوات خارجة مِن میلیون حنجرةٍ فی حاله الحَشرَجة
شاید بوته ها ببارند درختان پرواز کنند
در چشمان زنی که کوه را سلاخی می کند
وکم تَمَنَّیتُ آنئذٍ لو کنتَ لی خُفَة العَنزة...